قصه ها و غصه ها
نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم
آرزوهای کودکی...رویاهای نوجوانی...تفکرات جسورانه...
امروز که فکر میکنم میبینم...آنروزها دنیا ساده تر...خواناتر بود...آدم هایش آدمی زادگان بودند و نان بوی باروت نمیداد...
کره ی محلی بود و نان های گرد شیرمال....رقص پنجره های کوچک رنگی و نور....
گاهی هم محض تنوع غمی و کدورتی...
راستی چرا هر روزمان حسرت دیروزمان شده....چرا ؟
بچه تر که بودیم دیوار رویاهایمان بلند بود و هیچ هرگزی به گوش آرزوهایمان فرو نمیرفت....
حالا روزها تکرار آیا و مبادا شده.... ما نسل سوخته که دنیا به هیچ نمیگیردمان....هرگز...!!
و آه که عشق همیشه از ما کم است و ما در پی عشق....
ما جزامیان که واحد پولمان ارزان است و نانمان گران...
ما که شناسنامه هایمان تف سر بالاست ....
بگذریم...حسرت به دل روزهایت نمیکنم...رسم دنیا همین است...
و اما..آیا...آه..هیچ...هرگز...!!
کاش دوباره تابستان میشد میان حریر سبز چشمانت....
کاش روزهای رفته ی ما دوباره شکوفه میداد.....
یادت هست...؟همان باغ معلق پر خاطره...؟درختان تمام گیلاس و آلبالو......باغ پدربزرگ...آن روزها دستان شاخه ها لبریز التماس چیدن بود....
آن سراشیبی که به چشمه ای میرسید..
دستان تو نبض آب را میگرفت و من از لای انگشت های تو آب میخوردم...
حالا هرچه که میروم به تو نمیرسم...باورم کن ...این روزها هرچه که میدوم به زندگی نمیرسم....
کاش بودی و بود همان مبل های قرمز خانه ی مادربزرگ...شب های بی انتهای دلتنگی...
راستی برایم بگو ...ایا هنوز کودکی من توی حیاط روی همان تاب قدیمی تاب میخورد....؟
این روزها دنیا پیچ و تابمان میدهد و اما من هنوز هم... بیشتر از همیشه شعر چشمان تو را از بر دارم....
چشمان تو خاطرات سرزمین من است....سرزمین مرا بارانی نکن....!!
تقدیم به حریر سبز چشمان خاله ......
لبخند های ساده و رها....
راستی چه شد که یادمان رفت ساده و بی تکلف بخندیم...؟
خنده های بیمار....خنده های نصفه و نیمه.....
خنده های هرز سرچهارراهی....
اما تو در میان ما...تافته ی جدا بافته بودی...
در لبخند هایت میشد طلوغ ستاره ای را دید...
ساده ...از اهالی همین سیاره ی خاکی...
ساده مثل شعر امین پور....
با تو میشود از دختر همسایه صحبت کرد...
تا صبح قدم زد و شعر بافت...
و به تمام قواعد این روزگار خندید...
با تو میشود ساده ...بی التهاب خندید....
یا اندوه دستان کودکی از پشت شیشه برای عروسکی...
این روزها این خاک باران خورده ی غریب بوی عزیزان مرا میدهد....
حال ملتهبی جاریست میان لحظه ها....
تن روزها میلرزد از سوز سرد لای پنجره....
پاییز که میشود...
انگار تمام شجره نامه ات را باران میشوید...و تو میشوی غریب ترین آدم زمین...
انگار تازه بند ناف تو را بریده اند و جدایت کرده اند از هر چه که هست....
پاییز که میشود ..انگار... تمام بهار ها سراب بود....

این روزها آنقدر اشکهایمان , حرفهایمان را میشوید که احساس مان روز به روز آب میرود...
و تو هنوز همان جایی....جاری و سبز....و من زرد و نارنجی از پاییز های مکررم...
قرار بین ما بر این بود که بینمان قراری نباشد و ساده دوستی کنیم...
و شروع شد بازی آفتاب نگاهت با گلهای آفتاب گردان دلم....
اما روزها گذشت و گذشتیم از سر رویاهایمان....
حالا میان تمام دروغ این روزها....حقیقت همان لبخند ناپیدای توست...
همان لبخندها که پنهانشان کرده ای پشت شب موهای بلندت....
دوباره بخند...بگذار منجی موعود کتاب آسمانیمان ظهور کند....
روزت مبارک....
| Design By : Night Melody |

